بدترین روز ...............
91/7/23
دیشب خیلی دلم گرفته بود تو هم بیقرار بودی
کلی راه بردمت تا بخوابی
همه برقها رو خاموش کردم و روی صندلی راک نشستم آخه وقتی بد خواب میشی روی
این صندلی میشینم و تاب میخورم شما آروم میشی.
تو بغلم داشتم برات لالایی
میخوندم . ساعت از نیمه گذشته بود تو حین لالایی خوندن یهو دلم برای پسرخالم تنگ شد
یاد لالایی خوندن خالم برای بهروز عزیزم افتادم. الان که دارم برات مینویسم بغض راه گلومو
گرفته و بی اختیار اشک میریزم .![]()
پارسال در چنین روزی عمر بهاری پسرخالم خزان شد و در یک روز سرد پاییزی از پیش ما پر
کشید و رفت.
24 سال بیشتر عمر نکرد این سرطان لعنتی نمیدونم یهو از کجا پیداش شد و اومد سراغ
پسر خاله عزیزم.
هیچ وقت یادم نمیره که شب حنابدون ما تو بیمارستان بود و عمل کرده بود همش ناراحتی
میکرد که من دوست دارم عروسی سعیده باشم. خاله بهش گفته بود عیب نداره اونم
ایشالله عروسی تو میره بیمارستان زایمان کنه نمیاد............................
وقتی خاله اینا برای دیدن تو اومده بودن ،خاله یاد حرفی که به بهروز زده بودن افتاد کلی
گریه کرد که من فارغ شدم اما بهروز دیگه پیشمون نیست. اما با همه این حرفها بهروز
خودشو برای عروسی رسوند تالار تا آخر عروسی باشه.هر وقت فیلم عروسی رو میبینم
گریم میگیره آخه مثل داداش بود برام خیلی دوسش داشتمممممممممممممممم
اما خدا امانتیشو زود ازمون گرفت .پارسال این موقع 3 ماه بود که تو اومده بودی تو دل
مامانی. وقتی بیمارستان بستری بود همه بهم گفتن نمیخواد بیای .وقتی مرخص شد
میبینیش. خدارو شکر که چند باری تونستم ببینمش. یاد آخرین باری که دیدمش افتادم یه
نگاه معصومانه و مظلومانه به همه میکرد انگار میدونست رفتنیه.
خیلی براش دعا کردم اما سرنوشت اون همین بود که خیلی زود از پیشمون بره . قرار بود
بعد از خوب شدنش ازدواج کنه اما حیف نشددددددددددددددددددددددددد
وقتی فوت کرد بابایی بهم نگفت به عمه زینب گفته بود یه جوری بهش بگو بردنش
بیمارستان که من حول نکنم تو کل مراسم هوامو داشت. مامان جون خیلی بی تابی میکرد .
تا چند روز اصلا حالش خوب نبود.
امروز اولین سالگرد بهروز پسرخاله منه عزیزم .به خاطر همین دلم گرفته. دلم واسه خاله
خدیجه میسوزه که چه شبهای بیداری کشیده چه روزهای تلاش کرد،مراقب گل پسرش
بوده اما ثمره زندگیش میوه امیدش زود پر کشید و رفت . یعنی خاله امروز یاد اولین تولد
یکسالگی بهروز افتاد که چقد خوشحال بود پسرش یه ساله شده و تاتی تاتی میره. برای اولین بار با شیرین زبونی گفت مامان.................................![]()
حتی یه دونه پسرشو تو لباس دامادی ندید این بزرگترین آرزوی یه مادر که پسرشو تو لباس
دامادی یا دخترشو تو لباس عروس ببینه. چی به خواهراش گذشت یاد غربت و بی تابی
حضرت زینب (س) افتادم ،خدایا هیچ خواهری داغ برادر نبینه واقعا سخته......................
خدا بیامرزتش و تو بهشت قرین رحمتش قرار بده.
آمینننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن!

![]()
![]()



چه زود برگهای خزان زندگیت را فرا گرفت
امروز تو دعای عرفه که رفته بودیم خیلی دعاش کردممممممممم به یادش بودم



بدترین روز ...............
